۱. چی می شد اگه یه تاب می بستن به سر شاخه ی پاییز و اون سرشم به بهار، بعد هر وقت می خواستی پیاده شی با دو تا پات رو تابستون فرود می اومدی؟! اون وقت از هر روزی به تابستون می رسیدی!
۲. یا شاید با کفشای کتونی سوار دوچرخه می شدی و از چاله های پر آب می گذشتی!
۳. از این روزهای پر التهاب داغِ داغ! نمی دونم امروز باید خوشحال بود برای تولد فرشته و فریبا یا به یاد تمام خاطره ها بود برای خسرو شکیبایی...در هر صورت برای پدری که جاودانی شد، باید شاد بود! برای صدایی که سبز سبز سبز بود
۴. در داروخانه کار کردن هم مزیت هایی دارد که کسی باور نمی کند! حتی حقوقش را!
۵. پنج شنبه و جمعه در تالار وحدت کنسرت ساز های بادی است. بسی بسیار دوست دارم! کی با من می یاد؟!
