تبليغاتX
دلمه

دلمه

یکم جلوتر...بیا...یکم، فقط یکم. پشت اون کوه که برسیم، احتمالا کوه ها رنگ دیگه ای هستن.

۱. چی می شد اگه یه تاب می بستن به سر شاخه ی پاییز و اون سرشم به بهار، بعد هر وقت می خواستی پیاده شی با دو تا پات رو تابستون فرود می اومدی؟! اون وقت از هر روزی به تابستون می رسیدی!

۲. یا شاید با کفشای کتونی سوار دوچرخه می شدی و از چاله های پر آب می گذشتی!

۳. از این روزهای پر التهاب داغِ داغ! نمی دونم امروز باید خوشحال بود برای تولد فرشته و فریبا یا به یاد تمام خاطره ها بود برای خسرو شکیبایی...در هر صورت برای پدری که جاودانی شد، باید شاد بود! برای صدایی که سبز سبز سبز بود

۴. در داروخانه کار کردن هم مزیت هایی دارد که کسی باور نمی کند! حتی حقوقش را!

۵. پنج شنبه و جمعه در تالار وحدت کنسرت ساز های بادی است. بسی بسیار دوست دارم! کی با من می یاد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:15  توسط پرنیان  | 

 

در اولین روز رانندگی، در یک دنده عقب موفق(!) ماشین بابا رو کوبوندم به تیر چراغ برق!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:57  توسط پرنیان  | 

گاهی قطع شدن اس ام اس هم خوبه... چون آدم می فهمه چند نفر واقعا حاضرن برای تبریک تولدت بهت زنگ بزنن! یا اینکه یادشونه و حاضرن به خاطرش صداتو بشنون...

 و چقدر خوب بود که تولدم قبل از کنکور بود و شنیدن صدای کلی دوست قدیمی آرومم کرد.

ممنونم از سمانه! اولین کسی که بهم زنگ زد! از هومن، که با پیانوش تولدت مبارک رو برام زد و دومین نفری بود که تبریک می گفت! ممنونم از نسترن! که از فیلیپین زنگ زد و کلی خوشحالم کرد!از آریان! که بیشتر از تولدت مبارک نوید قبولی بهم می داد! و عرفانه که خیلی غیر منتظره زنگ زد و من اصلا فکر نمی کردم...! از مهشاد! که از وقتی مدرسه تعطیل شد ازش خبر نداشتم. از نگار دوست داشتنی! که از اهواز زنگ زد. و از رایا. از تهمینه! که فکر نمی کردم یادش باشه...و کلی خوشحال شدم از شنیدن صداش! از جلال! که تو شلوغی مترو سعی می کرد صدامو بشنوه! از اینکه تولدمو تبریک می گفت! از خاله بیتا. از غزال . از نیکا و مهنوش! که بعد از کنکور دعوتم کردن به یه روز گشت و گذار و بی خیالی!

ممنونم از همشون که نمی دونن چقدر منو خوشحال کردن...!

و ممنونم از تمام کسایی که با تاخیر یا بی تاخیر برام تبریک تولد نوشتن!

طاهر، رازی، حامد، آنیتا، فریبا، سهیل، مریم، یاسمین، محدثه، سحر، مهسا، فرشته و ...

خلاصه اینکه ۱۸ ساله شدیم. ۱۸ ساله ی زرشکی!

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:17  توسط پرنیان  | 

آیا بعد از کنکور هم اینترنت همین رنگه؟! آیا امروز که آخرین مهلت خوندنه....آیا به خاطر امروز پشیمون خواهم شد؟! آیا بعد از کنکور دپرس می شوم؟! آیا شب قبل از کنکور خوابم می برد؟! در قسمت بعد خواهید دید!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:51  توسط پرنیان  |