رحم نکردن. با باتوم برقی اول زدن توی زانشوهاش، وقتی افتاد زمین، چند نفری افتادن به جونش. تنها کاری که تونست بکنه این بود که دست هاشو بزاره بالای سرش که تو سرش نزنن. لابد سادیست داشت که با دیدن این صحنه یکی زد روی دستش و بعد یکی زد تو پیشونیش و سرشو شکافت.و باز هم با باتوم و لگد افتاد به جونش. کف خیابون افتاده بود. دو تا گاز اشک آور زدن.چند نفر دویدن و بردنش بیمارستان. لابد سرش بخیه خورد. لابد هیچ جایی از بدنش نبود که خون آلود و کبود نباشه. لابد کمرش سیاه شد. لابد حالا به مرحمت باند هاست که بدنش رو سفید نشون می ده. از سر تا پاش پانسمان شد.و لابد این برادر من بود که الان گوشه ی خونه باند پیچی شده و خون آلود، بیهوش افتاده-با سری که بخیه خورده و بدنی که کاملا کبود شده- (عکسش تو بی بی سی هست. پیوست نوشتم نمی کنم.) این اصل ۲۷ قانون اساسیه که می گه تظاهرات مسالمت آمیز نیازی به مجوز ندارد و لابد این هم ایرانیه که به قانون و قانون گذاری اهمیت خاصی قائل می شود و می گوید که راه قانون بسته نیست!
می گویند جای شکر اینجاست که برادرت زیر باران اسیدی که از هلی کوپتر ها می ریخت نماند و یا زیر رگبار تیر و یا حتی آب جوش هایی که با شلنگ آتش نشانی روی مردم باز کردن. کجای این جای شکر دارد؟ تمام مردمی که آنجا بودند صدای حقشان را فریاد می زدند... تلخی بادام یکسان است.

فردا تولدم است. این روزها اتفاق شاد کننده... نمی آید، نه نمی آید!
به قول حدیث غلامی : "نجات دهنده در گور خفته است..."
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:37  توسط پرنیان
|
